پیشبینی قیمت طلا

بیش از ۹۰ درصد سیارک ها و سنگهای فضایی در ناحیه ای به نام کمربند اصلی سیارکها که بین مدار مریخ و مشتری واقع شده است تمرکز یافته اند. این فیلم داستان عده ای است که در روزهای پایانی سال هر کدام تصمیمی گرفته اند و می خواهند آدم بهتری شوند، عظیمی قصد دارد رابطه ی خود با دخترش را بهتر کند. خانم لایلا دنیلسون، استاد دانشگاهِ آمریکایی در همین رابطه میگوید: «اسطورهشناسی یک مُدلِ برقراری ارتباط است که چیزهای تصادفی و ساختهای اجتماعی (چیزی که بهعنوان یک حقیقتِ بیطرفانه وجود ندارد، بلکه افراد جامعه توافق کردهاند که وجود دارد) را بهعنوانِ حقایقِ طبیعی و ابدیِ دنیا جلوه میدهد».

سریال از این طریق به این نکته اشاره میکند که بسیاری از اسطورههای ملیگرایانه که در طولِ قرنها رواج و گسترش پیدا کردهاند و به بخشِ جداییناپذیری از هویتِ یک ملت بدل شده است، همچنان در خودآگاهِ فرهنگیِ مردم دوام میآورند. چیزی که یک کشور را خلق میکند گذشتهاش است، چیزی که دشمنی یک کشور علیه دیگری را توجیه میکند گذشتهاش است و تاریخدانان افرادی هستند که گذشته را تولید میکنند». مشکل این است که این نوعِ اسطورهپردازیِ تاریخی میتواند روی نحوهی رفتارِ یک کشور تأثیرگذار باشد.

پس، برخی از بهترین اپیزودهای ریک و مورتی آنهایی هستند که قابلیتهای فرابشری و رفتارِ سمی ریک را نه بهعنوانِ چیزی غبطهبرانگیز که فانتزیِ قدرتِ مخاطبان را سیراب میکند، بلکه بهعنوان راههایی که او از آنها برای گریختن از خودش و برهنه کردنِ آسیبپذیریاش استفاده میکند، به تصویر میکشد؛ رفتاری که به صدمه دیدنِ بیشتر اطرافیانش منجر میشود. برخی از بهترین اپیزودهای ریک و مورتی (مثل فینال فصل چهارم یا اپیزودِ ریک خیارشور) آنهایی هستند که نهتنها از ظرافتِ دراماتیکِ شخصیت ریک غافل نمیشوند، بلکه داستانشان را پیرامونِ آن مینویسند: ریک بهعنوانِ نابغهترین دانشمندِ کُل کیهان آنقدر باهوش است که از کمبودها، خودخواهیها، دروغگوییها و سوءاستفادهگریهایش خودآگاه باشد، اما هرگز آنقدر باهوش نیست که تغییر کند.

از اپیزودِ دوم فصل اول ریک و مورتی که بهطور همزمان نقش ادای دِینی به اینسپشنِ نولان و سری فیلمهای اسلشرِ کابوس خیابان اِلم را ایفا میکند تا اپیزود نوزدهم فصل دوم کامیونیتی که معجونی از پالپ فیکشن و شامی با آندره بود. مثلا این اپیزود با حالات چهره و صداهای عجیبِ شخصیتهای انیمهایاش همچون یک جوکِ بزرگ رفتار میکند، اما چنین جوکی در دورانی که انیمهی شیطانکُش: قطار موگن حکم دومین فیلم پُرفروشِ باکس آفیسِ سال ۲۰۲۰ را داشت، خندهدار نیست؛ این موضوع دربارهی اسم نوزاد غولپیکر سامر هم صدق میکند: اینکه سامر نوزادش را ناروتو صدا میکند هیچ دلیل دیگری جز ارجاع دادن به انیمه ندارد؛ آن هم ارجاعی که حداقل ده سال از تاریخ انقضایش گذشته است.

این موضوع دربارهی این اپیزود هم صدق میکند: مجموعه انیمههای «وولتران» دربارهی رُبات غولپیکری است که از اتصالِ پنجِ رُباتِ «شیر»مانندِ کوچکتر به یکدیگر که هرکدام خلبانهای خودشان را دارند شکل میگیرد. این موضوع دربارهی فینالِ اپیزودِ پارودی فیلمهای سرقتمحور هم صدق میکند: یکی از مولفههای فیلمهای سرقتمحور نارو زدنها و خیانتهای تودرتوی کاراکترهایشان به یکدیگر است. بخش زیادی از حلقه E را قطعات یخی تشکیل میدهند اما در میان آنها میتوان ذرات بسیار کوچک سیلیکا را هم پیدا کرد. اسطورهشناسیها در بنیادینترین تعریفش برای فراهم کردن و حفظ تدوامِ یک هویتِ جمعی برای گروهی از انسانها ضروری هستند؛ آنها با مهیا کردنِ داستانی که گذشته، حال و آیندهی یک جامعه را توضیح میدهند (چرا به وجود آمدند؟ چرا اینجا هستند؟ و چه سرانجامی خواهند داشت؟)، یکجور حس انسجام، معنا و پیوستگی به آن جامعه میبخشند؛ آنها وسیلهای برای نظم بخشیدن به هرجومرجِ هستی و متراکم کردن پیچیدگی سرسامآورِ تاریخ هستند.

سریال بهوسیلهی داستان این بیگانگان میخواهد بگوید نهتنها بسیاری از اسطورههای تاریخیِ آمریکا به اندازهی ایدهی تأسیسِ روز شکرگذاری توسط بیگانگان یک مُشتِ داستانهای تخیلی، ابسورد و رندوم هستند، بلکه این باورِ جمعی اشتباه که استعمارگران اروپایی و سرخپوستانِ بومی آمریکا بهطرز مسالمتآمیزی با یکدیگر زندگی میکردند را زیر سؤال میبَرد. همچنین در این مدت، تصویربرداری نزدیک برد دو بار در روز انجام میشد تا امکان مشاهده تغییرات سطحی پلوتون وجود داشته باشد. حقیقتِ فلجکنندهای که مورتی با آن چشم در چشم شده این است که آمریکا آن کشوری که در تمام این مدت فکر میکرد، نیست؛ که احساس خودبرترپنداریِ آمریکا هم درست مثل هر کشور دیگری از یک حقیقتِ محضِ بیطرفانه سرچشمه نمیگیرد، بلکه محصولِ اسطورهها و داستانهای ساختگی است و تمایلاتِ ناخودآگاهِ او برای باور کردنِ اینکه او و سبک زندگیاش غاییترین و بهترینِ نمونه در بین بشریت است باعث شده بود تا دربرابرِ تاثیر فریبندهی این افسانهها آسیبپذیر شود.

مورتی زبانِ اطمینانبخشِ اسطورهشناسی را که براساس آن بزرگ شده بود، از دست داده است؛ مورتی متوجه شده است که او صرفا به خاطر اینکه در داخلِ مرزهای مندرآوردیِ یک کشور به دنیا آمده است، استثنایی نیست. قسمت چهارم: در قسمت چهارم این مجموعه به نام غارها Caves به کاوش در غارهای عمیق و بزرگ آهکی میپردازیم . در قسمت مرکزی سانتسیا یک انرژی یوگی dzherelo وجود دارد ، یا به صورت مجازی آن “بی ادب” است ، زیرا گرما را گرم می کند و به شما oholonuti نمی دهد. سياره درخشان مشتری از ديد ناظری در فضا به صورت کره گازی زرد رنگی که دارای خطوطی موازی به رنگ تيره و روشن و به صورت يک درميان است جلوه گری می کند.

در واقع این عمل به صورت غیر مستقیم از طریق انسان تاثیر میگذارد. سیاره مریخ از خیلی جهات شبیه به سیاره زمین میباشد و روزهایش کمی روزهای سیاره زمین طولانیتر میباشد. رنگ زرد نارنجی سطح آیو احتمالا از مقدار بسیار زیاد گوگرد جامد که در سطح سیاره انباشته شده میباشد. در آن تپه هایی متشکل از دانه های جامد و یخی متان وجود دارد. هدف بعدی ناسا ۲۰۱۴ MU69، یک شیء یخی کوچک در فاصلهی یک میلیون مایل دورتر از سیاره پلوتون در کمربند کوئیپر است. محققان با استفاده از اطلاعات تلسکوپ های هابل و اسپیتزر، ردپایی از آب و مولکول های دیگر در این سیاره کشف کردند.

برخلاف اپیزودهای مثل بوقلمونهای اَبرسرباز، تهاجم اسپرمهای غولآسا یا پارودی انیمه، اپیزود هشتم فقط به پارودی خشکوخالیِ درخشش ابدی یک ذهنِ پاک خلاصه نشده، بلکه از زبانِ روایی فیلمِ چارلی کافمن به منظورِ روایت داستان شخصیتمحوری استفاده میکند که علاوهبر گسترشِ ابعاد شخصیتی ریک، گوشهی تازهای از اسطورهشناسیِ این دنیا را افشا میکند. چه وقتی که ریک و مورتی با اعمالِ سهلانگارانهشان یک آخرالزمان را رقم میزنند و مجبور میشوند آن را برای پیدا کردن یک خانوادهی جدید به مقصد یک دنیای موازی ترک کنند (آن هم بعد از دفن کردنِ نسخههای موازیِ مُردهی خودشان در حیاط پشتی خانه) و چه وقتی که بازگشتِ بث سایبورگ در فینال فصل چهارم، موقعیتِ ایدهآلی را نور تاباندن به گوشهی تازهای از شخصیتِ ریک فراهم میکند (هردوی بثِ سایبورگ و بثِ خانهدار میخواهند بدانند کدامشان کلون است و ریک با مخفی نگه داشتن حقیقت میخواهد جلوی استقلالشان را بگیرد و آنها را به خودش وابسته نگه دارد).

ناتوانیاش در پذیرفتنِ این مشکل، بیمیلیاش به کار کردن روی خودش به این معنی است که او اکثر وقتش را صرفِ یافتنِ راههای پیچیدهای برای منحرف کردنِ ذهنش از تنهاییِ کمرشکنِ بنیادینش میکند. اما در حین تماشای این اپیزود اینطور به نظر میرسد که انگار سریال دچار روتینزدگی شده است؛ آن جاهطلبیِ بهترین اپیزودهای ریک و مورتی که آنها را به چیزی فراتر از ایدهی ابتداییشان ارتقا میدهد در این اپیزود غایب است؛ این اپیزود نهتنها در زمینهی درنوردیدنِ عمیقترین اعماقِ مسخرهی ایدهی اصلیاش، تعهدی که به خلق کلاسیکهایی مثل اپیزود پنجمِ فصل چهارم (مارهای مسافرِ زمان) منجر شده را کم دارد، بلکه از لحاظ شخصیتپردازی هم به بازیافتِ اپیزودهای بهترِ قبلی خودش بسنده میکند.

بالاخره آمریکا تحتتاثیر اسطورهشناسیاش پیش خودش فکر میکند: «اگر ما بهترین کشور دنیا هستیم، پس رفتارمان حتما قابلتوجیه است». اگر به سیب سرعت لازم را بدهیم می تواند ازنیروی جاذبه کره زمین بگریزد و بسوی ستارگان برود.اما در ارتفاع معین به حالت تعادل می رسد، یعنی در آنجا چنان دور است که نمی افتد وچنان نزدیک است که توان گریختن ندارد، پس به دور مدار زمین شروع به چرخیدن می کند.زمانی که نیوتن قانون جاذبه عمومی را کشف کرد، در واقع به نیرویی رسیده بود که باعث می شد سیارات به دور خورشید بمانند.

دیدگاهتان را بنویسید